۲) به نظر میرسه لازمه کمی بیشتر توضیح بدم، قبل از اینکه برم سراغ مطلب بعدی.
۳) ببینی، برعکس اونچیزی که ظاهرا به نظر رسیده، من میخوام بگم اتفاقاتی که در یک داستان روایت میشوند، به هیچوجه در واقعیت نمیتوانند رخ دهند. مثال بزنیم:
"تلویزیون ۱۴ اینچ را بغل زد و به طرف سکو برگشت.سایه اش همراهش میلغزید و میامد."ببینید، این کاملا ممکن است که یک نفر تلویزیونش را بغل بزند و سایه اش هم همراهش بیاید. اما این اتفاقی نیست که در داستان رخ میدهد، هر اتفاقی به محض آنکه روایت میشود، مسخ میشود، ما این اتفاق را اولا از همان زاویه ای که نویسنده خواسته میبینیم. ثانیا اصلا وقتی این خط را میخوانیم نمیتوانیم این صحنه را که راوی توصیف کرده تصور کنیم، ما با لغات سر و کار داریم و نه با تصاویر، ما بلافاصله به این فکر خواهیم کرد که او چرا اینکار کرده، چرا تلویزیون را بغل زده و اینکه نویسنده چرا چنین توصیفی به کار برده و این همه در حالی است که اگر خود ما شاهد این صحنه بودیم، نه تنها چنین لغاتی به ذهنمان نمیامد، بلکه اساسا اینگونه نگاهش نمیکردیم. و بالاخره ثالثا این جمله، بلافاصله وارد شبکه ی کلی دلالتهایی معنایی گفتمان داستان میشود، بنابراین ما سه بار اتفاق داستانی را مسخ میکنیم و تازه همین اتفاق، سه بار دیگر هم توسط نویسنده مسخ میشود.
۴) پس اساسا اتفاق داستانی را قرار نیست ما باور کنیم. سوال و ژرسش اصلی من اینست، وقتی اتفاقات ۶ مرحله مسخ کامل میشوند تا درون یک اثر روایت شوند، چه میشود که ما یک داستان را واقع نما میدانیم و داستان دیگر را ابکی و نپذیرفتنی؟ شاید بهتر باشد سوالم را تحدید کنم، در واقع مشکل اصلی من دیالوگ در یک داستان است، جایی که هم آن مسخ و هم این پذیرفتنی بودن یا نبودن متن، صد در صد عمل میکنند، و قواعدی برای تنظیم دیالوگ به وجود میاورند که نتیجه اش نه دیالوگهای شبیه به گفت و گوهای واقعی، بلکه دیالوگهایی صد در صد داستانی و ساختگی است.
۵) کمی دقت کنید، چند در صد از گفت و گوهایی که روزانه انجام میدهید، این قابلیت را دارند که در یک داستان روایت شوند؟ بدون اینکه دستکار و آراسته شده باشند؟

