تبليغاتX
باز تعریف

باز تعریف

نوشته هایی بی امید پول!

 هیچ دقت کرده اید چند وقت است که جناح اصلاح طلب صرفا دارد واکنش نشان میدهد؟ دیگه خسته شدم از دستشون!!! اقلا یک سال و نیم دو سال است که یک اتفاقی در کشور میافتد و تازه اصلاح طلبان گرامی لطف میکنند و واکنش نشان میدهند، آنهم دقیقا همان واکنشی که رقیب انتظارش را دارد، نه کم و نه بیش! نمونه ی آخرش همین کابینه!!! آخه اساتید فن! بزرگواران تئوریسین! شما فکر نمیکنید این واکنشی که دارید نشان میدهید دقیقا همانی است که جناح رقیب انتظارش را دارد؟ آخر چرا طبق دستور و پیش بینی رقیبتان عمل میکنید؟ شده برای یکبار! فقط یکبار در این چند سال بازی از شما صادر شود؟ همه اش که نباید رقیب برگ رو کند و شما روی برگ رقیب بازی کنید! یکبار هم شما برگ رو کنید! یک کم ابتکار! خلاقیت! منهم اگر دبیرکل مشارکت بودم دستور سازمانی میدادم، اگر الپر هم بودم دقیقا  همین  واکنش را نشان میدادم، بازهم ایول به قوچانی که لااقل یک واکنش تا حدودی متفاوت نشان داده! احساس میکنم این دوستان عمیقا آگاه به مسایل سیاسی! یک دستور العمل دارند که در آن نوشته در برابر هر اتفاقی چه کار باید بکنند! آنها هم بسم الله، عمل میکنند!! من در سیاست یک ناآگاه محضم، ولی این را میدانم که گاهی باید برای برنده شدن باید بر خلاف اصول از پیش اعلام شده عمل کرد! و کسی که همیشه از روی دست حریف بازی میکند، و هیچگاه بازی از خودش صادر نمیشود، هیچگاه برنده نخواهد بود. البته از حق نگذریم،  یک عمل ابتکاری در این مدت از جناح اصلاح طلب دیدیم که  جبهه ی حقوق بشر و دموکراسی خواهی بود، آنهم  ظاهرا به لطف دوستان و علی رغم جدیت دکتر معین کم کم دارد فراموش میشود، البته اقدام روشنفکران هم در حمایت از هاشمی رفسنجانی میتواند نوعی ابتکار محسوب شود! اما در عوض، جناح رقیب در این مدت تمام پیش بینی ها را به هم زده! عجیب ترین و نامنتظرترین فعالیتها (فکرنکنم نیازی به ذکر مثال باشد!) را کرده و اصلاح طلبان مات و مبهوت فقط به واکنشهای از پیش معلوم شده اکتفا کرده اند! طبعا من نمیتوانم به علت ناوارد بودن به دنیای کثیف سیاست،عمل ابتکاری پیشنهاد کنم، اما مثلا اگر یکهو جبهه مشارکت بیاید و اعلام حمایت مطلق از تصمیم مجلس در مورد کابینه بکند! یا اینکه مثلا از عملکرد هشت ساله ی قوه قضاییه تجلیل کند، فکر میکنید چه اتفاقی بیفتد؟ حتما عده ای از جبهه ی مشارکت میبرند (که اگر این عمل از پیش هماهنگ شده باشد، ریزش بسیار بسیار کم خواهد بود) اما در عوض قواعد بازی یکهو و دفعتا به هم میریزد،توپ در جناح راست میفتد و اصلاح طلبان با این شوک به جناح مقابل ، فرصتی برای خود ایجاد میکنند. قویا معتقدم یکی از ترفندهای موثر جناح حاکم این بوده است! و دوستان سرگیجه گرفته ی اصلاح طلب ما همچنان دور خود میچرخند و نمیتوانند از اوضاع تحلیل درستی داشته باشند.این بدان خاطر است که اساسا مدتهاست که دیگر جناح راست از روی قاعده های کلاسیک بازی نمیکند که بتوان بازی خوانی کرد.

میدانم پیشنهادهایی که دادم خیلی ابلهانه بود، این طبیعی است که من انتظار نداشته باشم جبهه مشارکت بیاید و از عملکرد هشت ساله ی قوه ی قضاییه تشکر کند، فقط خواستم یک مثال بزنم! اما واقعیت آنست که با واکنش نشان دادن، آنهم از نوعی که اساتید ما  (از الپر و اصغر سیدآبادی گرفته تا حجاریان و محمدرضا خاتمی) نشان داده اند امید هیچ فرجی نیست! من نمیدانم آیا واقعا این دوستان فکر کرده اند طراحان کابینه، به واکنش اینگونه فکر نکرده اند، آیا طراحان نمیدانستند که جناح اصلاح طلب این کابینه را با این ترکیب  تخریب خواهد کرد؟ کی وقت صدور بازی از اصلاح طلبان فرا میرسد؟ تازه اگر این اساتید دقت کنند، میبینند دستشان آنقدر پر است که اگر از روی دست خود بازی کنند، هیچ خطری تهدیدشان نمیکند!

راستی دو نکته ی بیربط: یکی اینکه  جون مادرتون در نظرسنجی شرکت کنید، دوم اینکه شاهکار طنز غفوریان و شفیع جم، یعنی سریال این چند نفر (هژیرها) را شبکه سه ساعت ۲ شب  نشان میدهد، ارزشش را دارد که بیدار بمانید و ببینید!

و اما لینک:

از این ساختمان خوشم آمد(از روی دست الپر!)

و

امار جهانی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 3:42  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

 

بالاخره مطلب چندروز پیش امید مهرگان در باره ی قرائتهای متفاوت از نیچه، بی جواب نماند. حامد فولادوند، با زبانی به تیزی امید مهرگان، پاسخ او را داده است...

کل این مکالمه، درست شبیه به مکالمه ای که میان مهرگان و یزدانجو رخ داد، یا مکالمه ی امید مهرگان و مترجم پدیدارشناسی روح اثر هگل، شکلی زننده و پرخاشجویانه پیدا کرده است.

میتوانم با امید مهرگان همدردی کنم! این واضح است که او از بینظمی و هرج و مرج موجود در فضای اندیشه ای امروز جامعه ای که در آن زندگی میکند به تنگ آمده، حتی میتوانم درک کنم چرا او عصبانی شده است، اما او راه درستی نرفته و نمیرود، چیزی که نمیفهمم اینست، او پس از اینهمه مطالعه در باب مضرات دگماتیسم  و رفتار خشونت آمیز، چگونه چشم خود را بر پرتگاهی که بر لبه اش ایستاده، بسته است.

و چند نکته ی دیگر، خطاب به تمام کسانی که از وضعیت موجود عصبانید: حضرات آقایان و خانمها! یک روزنامه نگار، به حکم موقعیت اجتماعی و شخصیت حرفه ایش، فاقد توان رودررویی با شخصیتهای آکادمیک است! به عبارت دیگر جناب آقای مهرگان! تو تا وقتی نتوانی مدرک دکترای دانشگاهیت را به فرق سر مخالفانت بکوبی، حرفت هیچ خریداری ندارد، چه داد بزنی و چه شمرده شمرده و فرهیخته سخن بگویی..

اندیشه ی فلسفی-اجتماعی در ایران، آنقدر حکایت غریب و اسف باری دارد که ذکر آن هم تاثر برانگیز است، تولیدکنندگان اصلی معنا در ایران، هیچ جایی در نظام دانشگاهی ما ندارند، موطن نسل جوان و خواستگاه اندیشمندان سالهای آینده روزنامه ها هستند.. و میدانید این به چه معناست؟ روزی خواهد رسید که فیلسوفان ما، همان روزنامه نگاران با تجربه مان هستند.

نمیخواهم حرف شعاری بزنم و نیز نمیخواهم مشاهداتم را ذکر کنم.. اما بالاخره باید فکری کرد، امثال مهرگان اگر تجربه ی آکادمیک داشتند و رشد طبیعیشان را، در آنجا که باید، میگذراندند، آنوقت دیگر اینگونه کف به لب آورده، عربده نمیکشیدند، از سوی دیگر نیز، امثال آنانی که فولادوند در جوابیه اش با آنان استناد کرده، حجت محکمی نمیبودند...

میخواهم روی یک نکته تاکید کنم! و آن اینکه پاشنه ی آشیل هر حرکت اصلاح طلبانه ای (چه سیاسی، چه فرهنگی، چه اقتصادی) دانشگاه است، تا وقتی دانشگاه ما زبده پروری نکند،تا وقتی انسانهایی نادان و جاهل به خوبی و راحتی بتوانند تا آخرین مدارج دانشگاهی را طی کنند و برخی دیگر که استعداد قابل قبولی دارند، ناچار باشند برای کسب تجربه به اینترنت روی بیاورند و برای تولید معنا دست به دامن روزنامه ها (این مبتذل ترین و کم عمرترین رسانه ی مکتوب) شوند اوضاع به همین شیوه خواهد بود.برخی با فریاد و زبان نامناسب ایده های خود را به صورت مخاطب میکوبند و برخی دیگر با استناد به مدارک دانشگاهی و تربیت آکادمیک، چونان دن کیشوتهایی قدرت مند و مدرن، از اساتید سالهای گذشته کمک میگیرند و مخالفانشان را خفه میکنند. این شکل درست گفت و گو نیست. دانشگاه باید معنای خود را بازیابد، دانشگاه باید جای نخبگان باشد دانشگاه باید....

خنمها و آقایان اصلاح طلب! جناب آقای دکتر معین! حزب وزین و محترم مشارکت ایران اسلامی! روشنفکران نگران آینده! به فکر دانشگاه ها باشید....

در نهایت یک نکته! من همان دانشگاهیهای متوسط را به این روزنامه نگارهای عصبانی ترجیح میدهم، اگرچه روزنامه نگارها را بیشتر دوست دارم!!!

و اما لینک:

این آقا اگرچه راجع به دانشگاه حرفی نزده! اما من دوستش دارم و به او امیدوارم

و

تست جالب!!

و

قطعه ای عاشقانه! من بدم نیامد جون ذاتا آدم نوستالژیکی هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 0:53  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

امروز روزآخر است!!! همین.

و بازهم:

اصلاحات مرد! زنده باد اصلاحات!

زنده باد اصلاحات! زنده باد اصلاحات!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 13:5  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh

سلام!

ببخشید. خیلی فاصله افتاد بین پیش شماره و این شماره ی اول. به هر حال بالاخره بحث شیرین آقای روشنفکر را شروع میکنیم:

نخستین چیزی که فکر میکنم تمام کسانی که به موجودی به نام روشنفکر به آن اذعان دارند، این نکته است که او انسان است. اما آیا ما واقعا با انسان بودن آقای روشنفکر معتقدیم؟ و آیا خود روشنفکران ما میدانند که آنها آدمند و نه فرشته یا -دور از جان- حیوان  یا خدا؟

در این مطلب میخواهم بعضی از ویژگیهایی که روشنفکر، به حکم آدم بودن، از آنها برخوردار است متذکر شوم:

۱) روشنفکر آدم است، پس حق دارد غذا بخورد، بخوابد، تفریح کند و...:

 آنچه گفتم شاید بدیهی باشد، اما آیا نمیشناسید روشنفکرانی را که همفکرانشان به خاطر زندگی کردن محکومشان میکنند؟ میخواهم یک نکته ی ساده بگویم، روشنفکراین حق را دارد که محل زندگی خودش، شیوه ی همکاریش با نهاد حاکم ، منابع قدرت و شیوه ی خورد و خوراکش را تعیین کند. بسیار دیده ام کسانی را که به خاطر همین برخورداری روشنفکران از خوراک و پوشاک و ... از سوی روشنفکران دیگر محکوم شده است.

۲) روشنفکر ادم است، پس اعتقاداتی دارد:

این مهم نیست که روشنفکر چه اعتقاداتی دارد،آنچه مهم است این نکته است که این حق را به روشنفکر بدهیم که از چیزهایی که به آنها اعتقاد دارد، مومنانه و با پافشاری دفاع کند، نسبیت، آنهم به آن شیوه ی رادیکالی که از فرانسه به ما رسیده است، نمیتواند در زندگی عملی پیاده شود، اما انگار برخی یادشان رفته است...

۳) روشنفکر آدم است، پس حق دارد با بعضی دیدگاه ها مخالفت کند و آنها را نا معتبر بشناسد:

این هم نکته ی کاملا روشنی است که برخی یادشان رفته است، آنان دموکراسی را با بی اعتقادی یکی گرفته اند، فکر میکنند دموکراسی یعنی بی طرفی محض، آنان دموکراسی را تحمل مخالف نمیدانند، بلکه  در عبارتی بی معنی، دموکراسی را تایید مخالف میدانند. متاسفانه این دیدگاه نیز اخیرا باعث اتفاقات نادر و گاه با نمکی شده، مثلا کسی را میشناسم که در ابتدای مقاله اش نوشته: نگارنده ی این متن هیچ اصراری بر صحت آنچه نوشته است ندارد!( خوب خدا امواتت را رحمت کند، اگر خودت هم به درست بودن اینها اصرار نداری چرا مینویسیشان). در واقع جامعه ی ما، خسته از دگم های خشنی که در سالهای گذشته تحمل کرده ایم، گویی از آن سوی بام افتاده است...

۴) روشنفکر آدم است، پس منافع خاصی را دنبال میکند:

این که این منافع شخصی هستند یا فردی، ایدئولوژیک هستند یا نه و ... جای بحثش اینجا نیست، ما باید بپذیریم که هر روشنفکر به حکم انسان بودن، و فرشته نبودن! حق دارد منافعش را دنبال کند. بر او خرده نگیریم که چرا با فلان جریان همراه شد یا در فلان جا به نفع جمع عمل نکرد! او ابتدا یک انسان است و سپس یک روشنفکر!

اگر بخواهم مواردی را این حقوق یک روشنفکر نادیده گرفته میشود بشمارم، هم بیخود و بی جهت جنجال برانگیز میشود و هم اینکه مطلب بودار و سیاسی ای مینویسم (حوصله ی دردسرش را ندارم!) فقط میخواهم در انتهای مطلب به دو نفر اشاره کنم، که اگرچه به خوبی به این حقوقشان واقفند، ولی گویی از آنسوی بام افتاده اند.

اولی امید مهرگان است، کاری به این ندارم که این شخص خاص مصداق روشنفکر است یا نه! ولی او به خوبی مرض امروز جامعه ی فکری ما را تشخیص داده است! آنارشی ای غیرقابل توجیه که نتیجه ی مستقیم فهم نادرست نسبیت و دموکراسی است (اگرچه این دو ربط مستقیمی به هم ندارند).

از او جدیدا دو مطلب خوانده ام، یکی متنی که راجع به پیام یزدانجو و یکی دو نفر دیگر نوشته بود و دیگر متنی که چند روز پیش در شرق و تحت عنوان "بوزینه ی نیچه" چاپ کرد. او در این دو نوشته از خشونت بر علیه دیدگاههای احمقانه دفاع کرد و مدعی شد برخی قرائتهای مضحک از اندیشمندان مشهور سزاوار طرد به معنای واقعیش هستند. با برداشت او و آسیب شناسیش کمابیش موافقم، اما گویی او از یک نکته غافل مانده و آن روش کار است. امید مهرگان! در جامعه ای که نیچه اش آن حکایت را دارد، هیدگرش این حکایت، دانشگاهش صد سال از دنیا عقب است، هابرماسش شومنی بیش نیست٬ چه انتظاری داری؟ آیا به کار بردن خشونت (حذف قرائتهای مضحک) چاره ی کار است، یا ایجاد نهادهای مشروعیت ساز ، مثل دانشگاه و جهت دهی به دنیای اندیشه از طریق نهادهای مقبول (در واقع تشویق قرائتهای قابل قبول به جای حذف قرائتهای مضحک)؟خشونتی که تو میگویی وقتی قابل قبول به نظر میرسد که شخصی آکادمیک -به معنای واقعیش- آن را به کار برد. و نه روزنامه نگاری که ... به هر حال روزنامه نگار است!!

میخواهم بگویم امید مهرگان به خوبی دریافته که این حق را دارد که بر علیه قرائتها، بینشها و دیدگاههایی که به نظرش مضحک و احمقانه میرسند بشورد، اما چون ابزار لازم برای این کار را ندارد، یا به عبارت بهتر نقش اجتماعیش به عنوان یک روزنامه نگار، مترجم، یا حتی شارح غیر آکادمیک ، واجد ابزار اعمال این خشونت نیست،  نتیجه ی نهایی کارش چیزی جز دگماتیسمی مضاعف نخواهد بود.

فعال فرهنگی دیگری که به خوبی با حقوقش به عنوان یک انسان آگاه است، حسین نوروزی است، او میداند به حکم انسان بودن، حق دارد فحش بدهد، از کسانی بدش بیاید، و ... همه ی حرفهایی که در پست آخر وبلاگ آخرش گفته است! او را از این جهت میستایم که هیچگاه از خط قرمزش که حقوق انسانیش هستند نمیگذرد، اما حسین نوروزی عزیز! آیا حسین شیخ از این حق برخوردار نیست؟ و آیا تو با تاکید بیش از حد بر این حقت هدف خاصی داری؟ کسی تو را از حقت محروم کرده؟ نمیدانم چرا این دوست عزیزم انقدر عصبانی است، نمیدانم چرا او این حق را به من نمیدهد که در وبلاگ خودم، نظر خودم را اعمال کنم؟؟! من چیزی را سانسور نکردم٬ من حیلی ساده تشخیص دادم آن دو کامنت مذکور، جایشان اینجا نیست! همین و همین! حالا هم اگر واقعا ناراحت شدی کاری ندارد! یکبار دیگر مشابه همان حرفها را خودم در کامنتهایم میگذارم و تو هم همان جوابها را بده!اصلا دوست ندارم، یکی از دوستان صمیمیم به خاطر چنین چیزی، آنهم از طریق شرارت کسی  که هم من و هم حسین نوروزی میدانیم کیست از دستم دلخور شود! همینجا به حکم رفاقت از او معذرت میخواهم (اگرچه هنوز نه کار خود را مصداق سانسور میدانم و نه از این حقم دست میکشم!)

ترس من اینست: همانطور که در دهه ی  پیشین، روشنفکران ما ( فعالان واقعی دنیای اندیشه در دهه ی هفتاد) از ترس دگماتیسم ، به دامن قرائتهای مضحک از دموکراسی و نسبیت افتادند و ما را دچار آنارشی موجود کردند، ما نیز دوباره از ترس از این آنارشیسم به سمت دگماتیسمی دیگرگون برویم.

فعلا همین! میدانم جویده جویده نوشتم! چه کنم؟ وبلاگ است! شاید یک پست دیگر هم راجع به این موضوع بنویسم! تا ببینیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 0:55  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh