سکوت کردن نشانه بدی نیست، این را هر روز برای خودم تکرار می کنم، مغزم کار میکند مثل ساعت به خدا، عیبش اینست که پیش از اینکه یک ایده را تمام کنم و با خیال راحت بنشینم بنویسم و راحت شوم، این مغز لعنتی میپرد به یک شاخه دیگر!
خدا را شکر لااقل خبر تازه این روزها کمتر شده به نسبت سه چهار ماه پیش!
فهرستی از تمام چیزهایی که این روزها به آن فکر می کنم، معتقد نیستم خیلی حرفهای مهمی هستند، ولی ذهنم را جدا مشغول کرده اند، فقط می نویسمشان برای آنکه دلتان به حالم بسوزد (اگر بتوانم یک روزی در مورد هرکدامشان دست کم یک پست مینویسم):
** زن ایرانی، قبل و بعد از ازدواج، تعلیل و تحلیل آنچه میتوان سپهر زنانه و نیز سپهر دخترانه ایرانی دانست: برای زن ایرانی قبل و بعد از ازدواج، چه امکاناتی وجود دارد؟ آیا آنچه ما ، به رسم مالوف، خاله زنک بازی می خوانیم تقدیر زن ایرانی نیست؟
** نسبت احمدی نژادها با اندیشه پس از مدرن (یا به قول وبلاگ نویس ذوق زده و تا حدودی لمپن ایرانی: پست استراکچرالیسم و پست کلنیالیسم): تا چه حد میتوان رشد بیمارگونه رسانه ای پدیده هایی مثل ۹/۱۱ یا احمدی نژاد را مدیون تسلط پارادایم تحلیل پسا مدرن (به معنای عام آن) دانست؟ آیا حق با ریچارد رورتی در «کشور شدن کشور» نیست؟ اگر هست چه میتوان کرد؟ اگر نیست چرا نیست؟
** محسن نامجو و علت موفقیتش در موسیقی ایرانی: غیر از اینست که نامجو موسیقی را دوباره به ابزار بیان تبدیل کرده است؟ اگر پاسخ ما مثبت است، در اینصورت باید در موسیقی او به دنبال زیبایی باشیم؟ آیا موسیقی باب دیلن زیباست؟ آیا هنر باید لزوما زیبا باشد؟ آیا خاتم کاری هنر است؟
**نقش اطلاعات در جهان امروز: آیا واقعا امروز جنگ رسانه ها معنا دارد؟ آیا هنوز رسانه ها قدرتمندند؟
** نظریه سکوت: چرا سکوت نکنیم وقتی مطمئنیم که دست کم تا انتخابات بعدی هیچ قدرتی برای اعمال نداریم؟
**رشد موزون و عجیب ادبیات کودک: برخلاف پیش بینی های کارشناس زبده و خبره ای مثل من، ادبیات کودک در دولت نهم به رشد متوازنش ادامه میدهد، دست کم یک صفحه ثابت در هفته را در یک روزنامه یومیه اشغال کرده است صفحه این هفته اش را ببینید، نگار پدرام (که وبلاگ ندارد لینک بدهم) زحمتش را می کشد، پژوهشنامه ادبیات کودک هم به کوشش مهدی حجوانی و نشر افق مرتب و منظم به انتشارش ادامه میدهد... چرا؟
و به این فهرست اضافه کنید پروژه های درسی، کار یومیه و البته جذاب ، یک کتاب درحال نگارش و سه کتاب در حال ویرایش و تصویر گری، یک مرکز ترجمه ی در حال تاسیس، کلی رفیق و .... را
شما بودید حالت تهوع بهتان دست نمیداد؟(تازه این مغز لعنتی ولم نمیکند هنوز!)
----------------------------------------------------------------------
پی نوشت: یک نکته تازه کشف شده را حیفم می آید ننویسم: تا ۱۵ سالگی فکر میکردم، فرم پاهای یک آدم، کلید فهم اوست، از ۱۵ تا ۱۸ معتقد شدم که شکل عارض صورت هر آدم میتواند حقیقت او را لو بدهد، از ۱۸ تا ۲۴به حال، خیال میکردم که چشمها و پیشانی و حرکت ابروها همه چیزهایی که آدم لازم است در مورد یکنفر بداند در اختیارم قرار میدهند، ولی چند وقتی است که به طرز وحشتناکی علاقه ام به دستهای آدمها زیاد شده است. دستهای یک آدم و حرکت آنها، چیزهایی زیادی برای گفتن دارند.

