"پسركي نارنجي پوش و با شلوار آبي، دويد پشت صحنه، پشت سرش هم پدرش كه يكي از پسران حضرت آقاست. اين يعني كه حضرت آقا آمده اند. چند لحظه بعد، وارد مي شوند. فيلمبردارمان كارش را شروع مي كند. عكاس هم...
عارف از خنده مي در طمع خام افتاد
آقا كه عباي كرم رنگ روزهاي عيد را برتن كرده اند، خيلي آرام در اين خاك و خل پشت صحنه گام برمي دارند. بعضي خود را مي رسانند و رهبر را عاشقانه در خلوت، عشق مي ورزند. عكاس ما هم همينطور كه داشت زاويه ديدش را عوض مي كرد، به ما گفت: نري جلو ها! ما هم كه در اين مواقع اغلب سكوت مي كنيم، نشان داديم كه سخت مشغوليم و اصلا فرصت اين كارها را نداريم! «آقا» رسيدند ورودي اتاقك، جايي كه ما ايستاده بوديم، برادر عكاس دوربين را بي خيال شد و رفت جلو! خب مگر ما (...) بوديم كه وفادار باشيم به جمله «نري جلوها!». واي كه چه مزه اي دارد، افطار با بوسه به دست رهبر. آن هم در روز افطار ماه رمضان، در يك صبح بهاري، در دل پاييز. بعد هم نغمه اي دلنشين توي گوشت بچرخد و گوشه اي از ذهنت را براي هميشه از آن خود كند. «زنده باشين!»"
"آقاي هاشمي دارد با آقا حرف مي زند همانطور كه خرما را با چاي مي خورد. يك دور چاي داده اند و آقا هم دارند چاي شان را ميل مي كنند. هاشمي شاهرودي و حدادعادل هم سر در گريبان! يكديگر فرو برده اند. احتمالا دنبال راه جديدي براي افشاي نام مفسدان اقتصادي هستند. رئيس جمهور هم احوال تمام خاندان سيدحسن از ابتدا تا انتها را مي پرسد.
«نوه نارنجي» برخلاف نوه بزرگ كه داخل اتاقك نيامده و بيرون دارد همه جا را بازرسي مي-كند، اصلا اهل سياست نيست، بيشتر فكر بازي با تراكتور نارنجي رنگي است كه تمام دنيا را از دريچه همان سير و سلوك مي كند."
"حضرت آقا يكدفعه يكي از بچه هاي تداركات را صدا مي زنند و به او مي گويند: «احتمال دارد باران بيايد، هماهنگ كنيد براي مردم مشكل ايجاد نشود.» يعني آقايان حواسشان باشد مردم فقط باران را حس كنند نه گل و لاي صحن هاي نيمه كاره مصلي را. البته صدا به خوبي به ما نمي رسد و... گفتم كه ابرها هم دلشان گرفته امروز!"
"«نوه نارنجي» پدر را بي خيال مي شود، مي آيد سمت پدربزرگ. چقدر هم خودش را لوس مي كند اين فسقلي مو قشنگ! آخر موهايش هم رنگ تراكتورش است. قدم هايش را يكي يكي برمي دارد و خيلي بازيگوشانه! خودش را به دستي مي رساند كه از دقايقي پيش انگشتانش حالت گرفتن چانه يك كودك شيرين زبان و نازدانه را به خود گرفته. حالا چانه گرفتار شده و بعد هم صورت، مهر بوسه پدربزرگ را بر خود مي پذيرد. آقاي هاشمي كمي درباره او مي پرسد و شيطنت هايش و آقا مي گويند: الان كه خوب است، اغلب مي آيد روي پاي ما مي نشيند- و پاي راست خودشان را نشان مي دهند- نوه نارنجي همان طور كه در حال خوردن شيريني است به لوس كردن خود هم ادامه مي دهد. آقاي هاشمي دستش را مي گيرد و مي كشد سمت خودش.
- چي مي خوري، علي آقا؟
و جوابي جز ناز كردن و عشوه آمدن يك نوه دوست داشتني نمي گيرد.
نوه نارنجي خيلي با فخر و در حالي كه كل اتاق را سر كار گذاشته برمي گردد پيش بابا و تراكتور را مي آورد. مي نشيند جلوي آقا و ماشين بازي مي كند. كمي بازي مي كند بعد بلند مي شود و مي پرد توي بغل پدربزرگ و روي پاي راست، جا خوش مي كند!"
"آقاي هاشمي دارد درباره رويت هلال با آقا حرف مي زند، آقا همين طور كه كوتاه جواب مي دهد، نوه را هم از نوازش محروم نمي كند. اين «مغز بادام نارنجي» بدجوري حس حسودي آدم را به هزار مي چسباند! با آن ادا و اطوارهاي نارنجي اش!"
"يك لحظه خدا را شكر مي كنم كه ما نه فيلمبرداريم، نه محافظ و نه عكاس. كه نماز و بيانات آقا را هميشه بايد نشنويم و حواسمان پي چيزهاي ديگر باشد. لذت دو ركعت نماز با خيال آسوده احتمالا سالهاست بر دل اين محافظان و دست اندركاران مانده كه شايد البته خصوصي جبران شود، ولي به نظرم هيچ كدام اين نماز و از اين قبيل نمي شود.
7.125 دقيقه
هيچ كس تكبير نمي گويد تا آقا لحظه اي استراحت كنند، همه محو بياناتند، به خصوص مسئولان، اصلاً مصداق اين گوش در وگوش ديگر دروازه در كشور ما صادق نيست، به ويژه در فصل انتخابات، همه گوش به زبان و دل رهبري اند، تخريب كه هيچ حتي از رقيب به بدي هم ياد نمي شود! بعضي از مسئولين در حين توجه قلبي به بيانات از فرصت مباحثه با طرفين نيز استفاده مي كنند! و همديگر را به فيض سخنوري حين سخنراني مي رسانند."
"چون خودي هستي بذار يه خاطره واست بگم. رفته بوديم كرمان، ماشين جلويي ما (ماشين اسكورت) از توي يه چاله كه رد شد، آب پاشيد به يك خانم و آقايي كه كنار خيابان ايستاده بودند. آقا از توي ماشين ما ديدند و گفتند بگو، ماشين بايستد و راننده برگردد، معذرت خواهي كند. گفتيم آقا نمي شه اينجا ايستاد. آقا يكدفعه گفتند: اگر نيايستد، خودم پياده مي شم ازشون معذرت خواهي مي كنم. هرجور شده وايستاديم. من آمدم پياده شم كه گفتند: نه، خود آن راننده اي كه بي احتياطي كرده بايد برود معذرت خواهي كند و حلاليت بطلبد. خلاصه كه زديم كنار و راننده رفت و برگشت.» اينها را همان آقاي حاجي كه ما را داشت مي رساند گفت."

