۲) برای آنکه به این توهم متهم نشوم، چند مثال میزنم: ۱) برقراری رابطه با مصر: وقتی محمد خاتمی قصد برقراری ارتباط با مصر از مخیله اش گذشت، طوفانی کشور را فراگرفت، و امروز رییس جمهور کشور اعلام میکند اگر مصر همین امروز به ایران جواب مثبت دهد، تا پایان وقت اداری سفارت ایران در مصر گشایش می یابد. ۲) در سال ۱۳۷۵ (یا یک چیزی تو همین مایه ها) تیم امید ایران، با تیم امید سوریه در ورزشگاه آزادی بازی داشت، ایران به یک مساوی احتیاج داشت تا به مرحله بعدی صعود کند، صدهزار نفر در روز بازی در ورزشگاه حاضر شدند، کل کشور را اضطراب فرا گرفته بود، این بازی، مثل آن خیال خام رییس جمهور خاتمی، یک "اتفاق" بود، ولی بازی دیروز ایران و استرالیا و گفته ی چند روز پیش آقای احمدی نژاد فقط "خبر" بودند. ۳) در ابتدای دوره دوم ریاست جمهوری آقای خاتمی، قیمت نفت بعد از گذشت مدتی طولانی، بالاخره کمی بالا می رود و به ۱۸ دلار به ازای هر بشکه می رسد،بورس به فاصله ۲۴ ساعت واکنش نشان میدهد، قیمت طلا پایین می آید، به فاصله یک ماه سر و صدا از تمام جناح ها برمیخیزد که این ۱۰ دلار اضافه شده به قیمت نفت کجا رفته است. رضایت عمومی بعد از شش ماه آنقدر پایین می آید که رییس جمهور ۱۸ ملیونی ناچار میشود رو به دوربین تلویزیونی به مردم توضیح دهد که صندوق ذخیره ارزی چیست و به چه دردی میخورد، کمی بیش از ۴ سال بعد، رییس جمهور جدید، بی نیاز از هرگونه توضیحی روزانه میلیونها بشکه نفت پنجاه و چند دلاری صادر می کند و به اتکای آنها تایید از بانک جهانی میگیرد که رشد اقتصادی ایران، در میان کشورهای جهان رتبه بیستم را کسب کرده است. ۴) حدود ۶ سال پیش یک بخاری در یک مدرسه روستایی آتش میگیرد، چند دانش آموز جان می سپرند و باز هم این "خبر" تبدیل به "اتفاق" می شود و رییس جمهور وقت را مجبور به توضیح میکند، چهار سال بعد اتفاقاتی می افتد که همه از آن خبر داریم و رییس جمهور وقت با لبخند به خودش و دولتش نمره بیست میدهد. چون اتفاقاتی که افتاده است، برعکس آن آتش سوزی در آن مدرسه روستایی صرفا "خبر" هستند و میان ما ایرانی ها این یک ضرب المثل است که "خبر را یکبار میگویند"
۳) این مثالها را به عمد از چهار حوزه اصلی اتفاقات (یعنی سیاست، ورزش، اقتصاد و اجتماع) آوردم تا نشان دهم منظورم از آن سکون چیست... ایران کشوری شده است که در آن هیچ "اتفاقی" رخ نمیدهد، اگر چه اخبار"خوشحال کننده"، "عجیب"، "خنده دار"، "احمقانه" یا "ترس آور" به وفور یافت میشود.
۴) تنها کشوری که پیش از این چنین وضعیتی را تجربه کرده، دشمن دیرینه ایران، یعنی آمریکاست... وضعیت کنونی ما،چیزی جز شکل دیگر (یه عبارت بهتر وضعیت وارونه) آنچه در دهه نود در ایالات متحده رخ داد نیست. در آن زمان هم متفکرانی مثل "فوکویاما"، "هانتیگتون"، و "بودریار" از مرگ اتفاق خبر دادند. در آن زمان،درست مثل جامعه امروز ایران اخبار زیاد بود، اخبار هیجان انگیز و تیترهای درشت به وفور در ینگه دنیا یافت میشد. اما تمام اخبار، انگار در حجم متراکم و توده ای آنچه جامعه شناسان "اکثریت خاموش" می خوانند جذب میشد، تحلیل میرفت و در نهایت معنای خودش را از دست میداد. اخبار امروز کشور ما هم کمابیش همین حکایت را دارند: هر که را میبینیم بلافاصله میگوییم "شنیدی فلانی چی گفته؟" و بعد جواب میشنویم که "چه جالب!" و خبر تمام میشود، نه من خبررسان انتظار واکنشی دارم و نه آنکه خبر را میشنود واکنشی جز خنده و فراموشی نشان می دهد.
۵) بودریار، که آنقدر ایده به من داده که احساس میکنم تا سالها تمام نوشته هایم به او هم ارجاع خواهد داشت، در دو مقاله خواندنیش یعنی "جنایت کامل" و "شبح تروریسم"، تحلیل خوبی از این وضعیت دارد، او به نقل از کانتی، نویسنده ایتالیایی میگوید (نقل به مضمون) :" ما در نقطه ای بحرانی از تاریخ خارج شده ایم و تا وقتی باز به تاریخ برنگردیم، اتفاقی نخواهد افتاد" آیا ما در ایران از تاریخ بیرون نیفتاده ایم؟
۶) از تاریخ بیرون افتادن، به نظر من یعنی بی توجه بودن اکثریت خاموش به آنچه به سرش می آید، یعنی خارج شدن یک جامعه از سلسله وقایعی که برسازنده هویت جمعی او بوده اند، از تاریخ بیرون ماندن، یعنی تبدیل شدن جامعه به یک مرداب عمیق و خطرناک که نه خطر را احساس میکند و نه از موقعیت های مناسب استفاده میکند. یک توده ساکن که نه تنها جنبش ندارد، بلکه هر جنبده ای را هم در خود جذب میکند و به سکون میکشاند.
۷) آنچه تاریخ را به ینگه دنیا بازگرداند، یا به عبارت بهتر آمریکا را به تاریخ دوباره مهمان کرد، فاجعه ی بزرگی بود به اسم "یازده سپتامبر"، بودریار آنقدر زنده ماند که این اتفاق را ببیند و آن را "حادثه ناب" بنامد، حادثه ای که تمام اخبار و رسانه را در خدمت خود گرفت تا به جامعه آمریکا نشان دهد تاریخ هنوز وجود دارد. آنچه میتواند ما را به تاریخ برگرداند یا تاریخ را به ما بازپس دهد چه میتواند باشد؟
۸) تا پیش از آن نقطه بحرانی چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا ما باید منتظر رسیدن به آن نقطه بحرانی باشیم؟ جواب پرسش نخست را نمیدانم، اما پاسخ پرسش دوم قطعا منفی است.این بی تاریخی نه مانع کنشهای اجتماعی ماست و نه باید فعالان اجتماعی را مایوس کند. شاید فقط بتواند در تحلیل اساتید بزرگ صاحبنظر ما (که قربان تک تکشان بروم با این تحلیل های شاهکار!) تاثیر بگذارد و کمی این تحلیل ها را منطقی تر کند.
*******************************************************************
پی نوشت :
یک گفتگوی وبلاگی بین برادر گرامی محمد شیخ و همکار محترمم سرکار خانم پژوه درگرفته که جالب مینماید، (باید کامنت های پستهای آخر را بخوانید اگر می خواهید از گفتگو سر دربیارید)! این قضیه برای من از این جهت جالب بود که استدلالهای محمد شیخ، آنقدر به نظرم نادرست می آید که گاهی لجم میگیرد... دوست داشتم در این گفتگو شرکت کنم، و عمری اگر باقی بود پست بعدی را به این گفتگو اختصاص خواهم داد. این را از این جهت نوشتم که اولا اگر دوست داشتید بحث دوطرفه را بخوانید و نظرتان را بنویسید که میدانیم هر سه ما (من، محمد و خانم پژوه) از شنیدن نظرات شما خوشحال میشویم، از سوی دیگر هم خانم پژوه احساس نکند من بدقولی کرده ام.

