تبليغاتX
باز تعریف - همین...

باز تعریف

نوشته هایی بی امید پول!

چند نکته کوتاه و مختصر و انشا الله مفید برای آنانی که احوال مرا جویا هستند و باقی دوستان...

۱) فیلم جدید مهرجویی "علی سنتوری" را به لطف قاچاقچیان محترم دیدم. در دو مورد شک ندارم:

الف) این فیلم فیلم چندان خوبی نبود یا لااقل در مقایسه با دیگر فیلمهای مهرجویی شاهکار محسوب نمیشد

ب) این فیلم میتوانست پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران باشد!

 واقعا متاسفم که امکان اکران "علی سنتوری" وجود ندارد. راستی هنوز وقت نکرده ام پول بلیط را به حساب آقایان مهرجویی و فرازمند واریز کنم! ولی قطعا این کار را خواهم کرد، هیچ منتی هم ندارم، اعتقاد هم ندارم که کاری فرهنگی میکنم، آن دو هزارتومان حق این بزرگواران است، و من اگر نخواهم دزد باشم، باید این حرکت را انجام دهم. هر فیلم مهرجویی، حتی بدترین هایش مثل "بمانی"، برای ما یک اتفاق است، و سنتوری هم با همه ضعفهایش همینطور بود، اما نمیتوانم مهرجویی را به خاطر یک جنایت ببخشم! او در سکانسی که رادان و گلشیفته فراهانی در حال سرودن ترانه مشترکی هستند، به نحو ترحم آوری از خودش در "درخت گلابی" تقلید میکند، با دیدن این سکانس (که بسیار هم به گمان من ضعیف و بی ربط از آب درآمده)، خاطره سکانس جادویی شعر گفتن گلشیفته فراهانی در درخت گلابی، نگاه عجیبش به دوربین، و لحن محشرش وقت خواندن "دیر اومدی، مرد پری" مخدوش شد... از بازی خوب رادان (باز هم به گمان من غیر حرفه و نا-متخصص) نباید بگذریم و ... خلاصه فیلم بدی نبود، ولی شاهکار هم نبود....

۲) همانگونه که حدس هم میزدم، تقریبا همه کسانی که پست من درباره انتخابات مجلس را خواندند، گمان کردند که من هم به صف تحریمیان و منتظران حمله آمریکا پیوسته ام، به این دوستان اولا پیشنهاد میکنم که آن پست را دوباره بخوانند و ثانیا حواسشان باشد که من در آن پست فقط به سردمداران جریان اصلاح طلبی یک پیشنهاد دادم، و اصلا هم نمیخواهم به صورت تک نفره پیشنهاد خود را عملی کنم! بنابراین از همین جا اعلام میکنم که من هم منتظرم ببینم دوستان سران اصلاحات چه تصمیمی میگیرند و پس از آن در مورد رای دادن یا ندادن تصمیم خواهم گرفت! ضمن اینکه در مورد تک تک نظرات دوستان هم جوابهایی دارم که باشد برای بعد....

۳) به دو کتاب از نویسنده و تئوریسی فرانسوی "ژرار ژنت" با نامهای "فیگورز" و "دیکشن اند فیکشن" احتیاج مبرم دارم. البته طبیعتا ترجمه انگلیسی آنها، اگر کسی این کتابها را در اختیار دارد،  هرجور که میتواند مرا با خبر کند، تا قله قاف می آیم دنبالش تا کتابها را بگیرم.

۴) فکر کنم همه دوستان با هم همزبان باشند که در حال از سرگذراندن دوران عجیب و جالب و هیجان انگیزی هستند، روزهایی سخت که همه به نوعی از منحصر به فرد بودنشان مطلعند، چه خوب میشد اگر هر کدام از ما، روایتمان را از این روزهای عجیب (که از دو سال و نیم پیش آغاز شدند) بنویسیم....

۵) بهار آمده! خوشحالم! میتوانم نفس بکشم....بوی بهار میپیچد و صدای احمدرضا احمدی را، و شعرهای براهنی را،  صدای مارتیک و آصف و اندی را، امسال ترانه های محسن نامجو را، و تمام نداشته ها و فراموش شده های این سال را،  با خود به اتاقم می آورد، دود سیگار را در اتاق میپیچاند، دخترانی را که دوست داشته ام ردیف میکند جلوی چشمانم...این بیست و ششمین بهاری است که تجربه میکنم! و خودم باورم نمیشود....کاش درخت ها زودتر شکوفه دهند... روزهای خوبی است برای شروع دوباره یک رمان جدید...

۶) به مرگ دقت کرده اید؟ که این روزها چطور دور و اطرافمان پرسه میزند؟ دقت کرده اید که دیگر چندان ترسناک نیست؟ انگار هیبتش را از دست داده است.... خبر مرگ بزرگان چند ثانیه ای در ذهنمان میماند و بعد، تمام! طرف میشود تازه از دست رفته و شادروان!

۷) این روزها زندگی میکنم.... و خوش میگذرد...

همین دیگه، هقت عدد مقدسی است... نوشتم برای آنکه نوشته باشم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 4:18  توسط حسین شیخ  | 
Balatarin Donbaleh